پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386
بالاخره تموم شد!!

وای!!! اصلا باورم نمی شه که بالاخره امتحانام تموم شد!!!

از بس که خسته بودم به مناسبت تموم شدن امتحانا امروزاز ساعت ۶ تا ۹:۳۰ شب خوابیدم. واقعا که چسبید!!!

از اینکه الان کلی کار می تونم انجام بدم احساس خوبی دارم ولی انتخاب اینکه کدومشو انجام بدم سخته!! اگه ۸ تا دست و ۸ تا چشم و البته ۸ تایه چیزی شبیه مغز که این کارا رو با هم هماهنگ کنه داشتم می تونستم همشو همزمان با هم انجام بدم!!! راستی چه جالب می شد فکر شو بکن!!! درحالیه داری فیلم مورد علاقتو می بینی با اون یکی جفت چشمات کتاب بخونی و با جفت چشم دیگت تو اینترنت سرچ کنی!!!تازه یه جفت چشم هم اضافی میاری  

البته اینکه می بینید من اینقدر برای انجام دادن کارای مورد علاقم عجله دارم دلیلش اینه که بنده فرصت زیادی ندارم یعنی از همین هفته ی آینده یه سری کلاسهای فشرده مربوط به رشتمون رو که قبلا ثبت نام کردم شروع می شه و به مدت ۲ هفته به صورت یه روز درمیون ادامه داره بعداز اونم که به سلامتی باید برم کار آموزی البته ناگفته نمونه که هر روز کلاس زبان هم که پای ثابت برنامه هامه.

ولی با این وجود من اصلا نا راضی نیستم،چون یه جورایی از انجام همه ی این کارا هم لذت میبرم ، از طرفی هم از اینکه بیکار باشم شدیدا متنفرم.

خب دیگه فک می کنم همینقدر نوشتن برا روز بعد از امتحان کافیه والان باید برم به کارای دیگه برسم....

   

سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386
نفس های آخر

دارم زیر فشار امتحانا له میشم!!!!!!!!

فکرشو بکن آدم یه هفته هر روزشو امتحان داشته باشه!!(البته به جز چهارشنبه که امروز باشه)  در حالیکه می بینی همه ی دوستات امتحاناتشونو دادن و دارن از تعطیلات تابستانی لذت میبرن!!!

نه!فقط یه لحظه فکرشو بکن در حالیکه داری ماشین میخونی و تو سر و کله ی خودت میزنی که هیچی نمی فهمی و امتحان فرداتو تصور می کنی که واقعا حرفی برای گفتن تو برگه نداری ، دوستت از شمال زنگ می زنه و می پرسه : چی دوست داری واسه سوغاتی برات بیارم!!!

میخواستم بزارم امتحانام تموم شه بعد بیام بنویسم اما...

گفتم شاید یادم بره که امروز چقدر انتظار روزای بعد رو کشیدم،انتظار روزایی که امتحانام تموم بشه و برم دنبال هزار و یک فکری که تو کلمه.البته هم من و هم شما خوب میدونیم که همه ی این فکرا فقط تو امتحانا به کلمون میزنه!!

وقتی یه کم فکر کردم دیدم همیشه همین حسو داشتم ... من امروز فهمیدم یعنی واقعا به این باور رسیدم که ما ، شاید بهتر باشه بگم بیشتر ما زندگیمون رو در انتظار روزای بعد میگزرونیم!و هیچی از الان نمی فهمیم ! وقتی گذشت میشینیم و می گیم: آخی... یادش به خیر...