امپراطور دریا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 2 اسفند ماه سال 1386
حق نام دیگر من بود!!!

پیش از آنکه انسان پا به زمین بگذارد

خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود:

آی ، ای انسان ، زندگی کن و بدان که در آزمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می آید.

انسان نفهمید که خدا چه می گوید

پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدری باز کند

خداوند گفت : این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست

زمین من آکنده از حق و باطل است

اما اگر حق را دیدی خورشیدت را به درکش، تا آشکار کنی آنگاه مومن خواهی بود.

اما اگر حق را بپوشانی نامت در زمره کافران خواهد آمد

انسان گفت: من جز برای روشنگری به زمین نمی روم و می دانم که این ابر هیچگاه به کارم نخواهد آمد.

.

.

.

انسان به دنیا آمد اما ...

هرگاه حق را پیش روی خود دید چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد!

حق تلخ بود ، حق دشوار بود و ناگوار!

حق سخت و سنگین بود!

انسان حق را تاب نیاورد!

پس هربار که با حقی روبه رو شد ، آن را پوشاند تا زیستنش را آسان کند!

فرشته ها می گریستند و می گفتند:حق را نپوشان! حق را نپوشان!

اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید

انسان کفران ورزید و جهان را ابرهای کفر او پوشاند

و خدا خواهد گفت : قسم به زمان که اشتباه کردی

حق نام دیگر من بود!!!

دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386
زنجیر

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت

خدا دنیای بی زنجیر آفرید

آدم بود که زنجیر را ساخت

شیطان کمکش کرد!

دل زنجیر شد!

زن زنجیر شد!

دنیا پر از زنجیر شد

و آدمها همه دیوانه ی زنجیری!!!!!!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست

نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

امتحان آدم همینجا بود

دست های شیطان پر از زنجیر بود

خدا گفت زنجیر هایتان را پاره کنید

شاید نام زنجیر شما عشق است؟!

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد

نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری

این نام را شیطان بر او گذاشت!

شیطان آدم را در زنجیر می خواست ...!

پنجشنبه 21 تیر ماه سال 1386
بالاخره تموم شد!!

وای!!! اصلا باورم نمی شه که بالاخره امتحانام تموم شد!!!

از بس که خسته بودم به مناسبت تموم شدن امتحانا امروزاز ساعت ۶ تا ۹:۳۰ شب خوابیدم. واقعا که چسبید!!!

از اینکه الان کلی کار می تونم انجام بدم احساس خوبی دارم ولی انتخاب اینکه کدومشو انجام بدم سخته!! اگه ۸ تا دست و ۸ تا چشم و البته ۸ تایه چیزی شبیه مغز که این کارا رو با هم هماهنگ کنه داشتم می تونستم همشو همزمان با هم انجام بدم!!! راستی چه جالب می شد فکر شو بکن!!! درحالیه داری فیلم مورد علاقتو می بینی با اون یکی جفت چشمات کتاب بخونی و با جفت چشم دیگت تو اینترنت سرچ کنی!!!تازه یه جفت چشم هم اضافی میاری  

البته اینکه می بینید من اینقدر برای انجام دادن کارای مورد علاقم عجله دارم دلیلش اینه که بنده فرصت زیادی ندارم یعنی از همین هفته ی آینده یه سری کلاسهای فشرده مربوط به رشتمون رو که قبلا ثبت نام کردم شروع می شه و به مدت ۲ هفته به صورت یه روز درمیون ادامه داره بعداز اونم که به سلامتی باید برم کار آموزی البته ناگفته نمونه که هر روز کلاس زبان هم که پای ثابت برنامه هامه.

ولی با این وجود من اصلا نا راضی نیستم،چون یه جورایی از انجام همه ی این کارا هم لذت میبرم ، از طرفی هم از اینکه بیکار باشم شدیدا متنفرم.

خب دیگه فک می کنم همینقدر نوشتن برا روز بعد از امتحان کافیه والان باید برم به کارای دیگه برسم....

   

سه شنبه 19 تیر ماه سال 1386
نفس های آخر

دارم زیر فشار امتحانا له میشم!!!!!!!!

فکرشو بکن آدم یه هفته هر روزشو امتحان داشته باشه!!(البته به جز چهارشنبه که امروز باشه)  در حالیکه می بینی همه ی دوستات امتحاناتشونو دادن و دارن از تعطیلات تابستانی لذت میبرن!!!

نه!فقط یه لحظه فکرشو بکن در حالیکه داری ماشین میخونی و تو سر و کله ی خودت میزنی که هیچی نمی فهمی و امتحان فرداتو تصور می کنی که واقعا حرفی برای گفتن تو برگه نداری ، دوستت از شمال زنگ می زنه و می پرسه : چی دوست داری واسه سوغاتی برات بیارم!!!

میخواستم بزارم امتحانام تموم شه بعد بیام بنویسم اما...

گفتم شاید یادم بره که امروز چقدر انتظار روزای بعد رو کشیدم،انتظار روزایی که امتحانام تموم بشه و برم دنبال هزار و یک فکری که تو کلمه.البته هم من و هم شما خوب میدونیم که همه ی این فکرا فقط تو امتحانا به کلمون میزنه!!

وقتی یه کم فکر کردم دیدم همیشه همین حسو داشتم ... من امروز فهمیدم یعنی واقعا به این باور رسیدم که ما ، شاید بهتر باشه بگم بیشتر ما زندگیمون رو در انتظار روزای بعد میگزرونیم!و هیچی از الان نمی فهمیم ! وقتی گذشت میشینیم و می گیم: آخی... یادش به خیر...

 

یکشنبه 20 خرداد ماه سال 1386
رنج بزرگیست!

 

رنج جانکاهیست گنج بودن و مجهول ماندن!

گنج بودن و در ویرانه ها فراموش ماندن!

 

رنج بزرگیست علم بودن و عالم نداشتن!

علم بودن و عالم نیافتن!

زیبا بودن و نادیده ماندن،

نور بودن و روشن نکردن،

آتش بودن و گرم نساختن،

عشق بودن و دلی نیافتن،

روح بودن و کالبدی نبودن،

چشمه بودن و تشنه ای ندیدن،

پیام بودن و پیامبر بودن و کسی نداشتن،

مثنوی بودن و خواننده ندیدن،

 

چنگ بودن و پنجه ی نوازنده نبودن ...

چه بگویم؟خدا بودن و انسان نداشتن!

                

             

جمعه 17 فروردین ماه سال 1386
خدا بود و دیگر هیچ نبود

ای درد اگر تو نماینده خدایی که برای آزمایش من قدم به زمین گذاشته ای تو را می پرستم. تو را در آغوش می کشم و هیچ گاه شکوه نمی کنم!!

بگذار بند بندم از هم بگسلد.هستی ام در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود. باز هم صبر می کنم و خدای بزرگ را عاشقانه می پرستم.

خدایا کودک که بودم از بلندی آسمان و ستارگان درخشنده اش لذت می بردم اما امروز از آسمان لذت می برم زیرا بدون آن خفه می شوم.زیرا اگر وسعت و عظمت آن از شدت درد روحی ام نکاهد دیگر خفه می شوم!!

                                                                                                   دکتر چمران