X
تبلیغات
پیکوفایل
شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389
AM I UNIQUE ENOUGH

I was thinking what a beautiful life it would be, if we were more important to ourselves than the others! I was thinking about lots of things in my life that I have done or I am doing ,and I tragically  recognized that the main inspiration which is behind most of them and make me to do these, is to see others gaze at me in admiration or to play others beloved role subconsciously !!! At the very beginning you might deny it but when you look closer and deeper you’ll face with this dreadful fact as well.      

This motivation is sometimes sooooooooo powerful that even make us to put our blood into something, without thinking if we like it or not, and in some cases we become very successful surprisingly! It is not bad to become successful but it is not what we really wanted and it hasn’t came from our deep inside. If it would, not only we became successful, but also we became absolutely wonderful, unique and indelible. Because we ARE unique intrinsically and we HAVE BEEN CREATED absolutely wonderful and indelible.

I just can’t believe that this huge amount of people are interested in education in our country and I can’t digest either this enormous population like to become an engineer or a doctor! You might say that in our country we need to study to be able to afford our life but I’ll say that it’s only a lame excuse. Because we see lots of jobless educated people around us ,don’t we? And there are many ways to afford our life which are very quicker and easier than education aren’t there? I recon at least 90% decide to study or become an engineer or a doctor to feel pride and they bother themselves to attract others attention. Does it really worth it???!!! This is a vital question that everybody should ask themselves at least once in their life. I’m not just talking about education. Education is one of the clearest example .It actually runs on all of our decisions we make or all the occupations we have and so on. We can consider it as a trade that we give our golden opportunity and our leisure and receive others admiration! FAIR ENOUGH??!!!!!

پنج‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1386
حق نام دیگر من بود!!!

پیش از آنکه انسان پا به زمین بگذارد

خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود:

آی ، ای انسان ، زندگی کن و بدان که در آزمون زندگی این ابر و این خورشید فراوان به کارت می آید.

انسان نفهمید که خدا چه می گوید

پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدری باز کند

خداوند گفت : این ابر و این خورشید ابزار کفر و ایمان توست

زمین من آکنده از حق و باطل است

اما اگر حق را دیدی خورشیدت را به درکش، تا آشکار کنی آنگاه مومن خواهی بود.

اما اگر حق را بپوشانی نامت در زمره کافران خواهد آمد

انسان گفت: من جز برای روشنگری به زمین نمی روم و می دانم که این ابر هیچگاه به کارم نخواهد آمد.

.

.

.

انسان به دنیا آمد اما ...

هرگاه حق را پیش روی خود دید چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد!

حق تلخ بود ، حق دشوار بود و ناگوار!

حق سخت و سنگین بود!

انسان حق را تاب نیاورد!

پس هربار که با حقی روبه رو شد ، آن را پوشاند تا زیستنش را آسان کند!

فرشته ها می گریستند و می گفتند:حق را نپوشان! حق را نپوشان!

اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمی شنید

انسان کفران ورزید و جهان را ابرهای کفر او پوشاند

و خدا خواهد گفت : قسم به زمان که اشتباه کردی

حق نام دیگر من بود!!!

دوشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1386
زنجیر

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت

خدا دنیای بی زنجیر آفرید

آدم بود که زنجیر را ساخت

شیطان کمکش کرد!

دل زنجیر شد!

زن زنجیر شد!

دنیا پر از زنجیر شد

و آدمها همه دیوانه ی زنجیری!!!!!!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست

نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

امتحان آدم همینجا بود

دست های شیطان پر از زنجیر بود

خدا گفت زنجیر هایتان را پاره کنید

شاید نام زنجیر شما عشق است؟!

یک نفر زنجیر هایش را پاره کرد

نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری

این نام را شیطان بر او گذاشت!

شیطان آدم را در زنجیر می خواست ...!

یکشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1386
رنج بزرگیست!

 

رنج جانکاهیست گنج بودن و مجهول ماندن!

گنج بودن و در ویرانه ها فراموش ماندن!

 

رنج بزرگیست علم بودن و عالم نداشتن!

علم بودن و عالم نیافتن!

زیبا بودن و نادیده ماندن،

نور بودن و روشن نکردن،

آتش بودن و گرم نساختن،

عشق بودن و دلی نیافتن،

روح بودن و کالبدی نبودن،

چشمه بودن و تشنه ای ندیدن،

پیام بودن و پیامبر بودن و کسی نداشتن،

مثنوی بودن و خواننده ندیدن،

 

چنگ بودن و پنجه ی نوازنده نبودن ...

چه بگویم؟خدا بودن و انسان نداشتن!

                

             

جمعه 17 فروردین‌ماه سال 1386
خدا بود و دیگر هیچ نبود

ای درد اگر تو نماینده خدایی که برای آزمایش من قدم به زمین گذاشته ای تو را می پرستم. تو را در آغوش می کشم و هیچ گاه شکوه نمی کنم!!

بگذار بند بندم از هم بگسلد.هستی ام در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود. باز هم صبر می کنم و خدای بزرگ را عاشقانه می پرستم.

خدایا کودک که بودم از بلندی آسمان و ستارگان درخشنده اش لذت می بردم اما امروز از آسمان لذت می برم زیرا بدون آن خفه می شوم.زیرا اگر وسعت و عظمت آن از شدت درد روحی ام نکاهد دیگر خفه می شوم!!

                                                                                                   دکتر چمران

چهارشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1385
مثل هم

                                                          

 

 

کوچک باشیم اندازه نخود

یا بزرگ باشیم قد یک غول

اندازه همیم

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

پولدار باشیم مثل پادشاه

یا آس و پاس باشیم عین گدا

قدر و قیمتمان یکی است

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

سیاه باشیم یا سفید

سرخ باشیم یا زرد و نارنجی

یک رنگ می بینندمان

وقتی خاموش کنیم چراغ ها را .

 

پس خداوند اگر یک وقت بخواهد

رو به راه کند کارها را

 راهش شاید این باشد

که دست دراز کند و خاموش کند چراغ ها را .

 

                                                      شل سیلورستاین

   1       2       3    >>